ما ایرانیها در این سالها درباره چیزهای زیادی دچار اختلافنظر شدیم اما احترام به فداکاریهای قهرمانانِ دفاعمقدس هیچوقت یکی از آن چیزها نبود. باکری، بابایی، دوران، باقری و هزارهزار قهرمان دیگر که حتی اَندک آشناییهای ما با ماجراهای رشادت و فداکاری آنها، بالاترین میزان احترام و دلتنگی همه ما برای شهدای جنگ هشتساله را به همراه داشت. ما از خودمان میپرسیدیم که چطور سربازی برای باز کردن معبر روی میدان مین داوطلب میشود!؟ چطور فرمانده لشگری برای عقب کشیدن پیکر برادر شهیدش هم از مقامش بهره نمیگیرد!؟ چطور نظامیانی حتی برای بازگرداندنِ بدنِ بیجانِ یک دختر ایرانی از اسارتِ دشمن هم، حاضر به فدا کردنِ جان خود شدهاند!؟ ما در همه این سالها داشتیم پاسخهای احتمالی به این سوالها را بررسی میکردیم تا امسال، که جنگِ دوازده روزه آغاز شد. ما احتمال داده بودیم شاید فقط فضای خاص سنگرهای آن زمان بوده که شجاعت را تکثیر میکرده یا شاید صدای گرم «آهنگران» دلیل اصلیِ آن شور غریب جبههها میشده؛ شاید نوپا بودن انقلاب و جامعه نسبتاً بیطبقه و ناآشنا با پدیدههای اختلاس و آقازادگی در آن دوره بخصوص، آنچنان ازخودگذشتگیهای قهرمانانهای را پدید آورده اما همه پاسخهای ما اشتباه از آب در آمدند. قهرمانها همیشه محاسبات آدمهای معمولی را بر هم میزنند و این بار کارشان را به واسطه اولین تصاویری که از ضدهواییها منتشر شد، انجام دادند. حالا از خودم میپرسیدم اگر من جای یکی از پرسنل ضدهواییها بودم، سَرِ بستن چندمین دکمه لباس به عدد ناچیز پایین فیش حقوقیاَم فکر میکردم!؟ اگر هم دکمهها را تا آخر میبستم، سَرِ بالا رفتن از چندمین پله به یاد پادرد پدر یا مادرم و سختی زندگی آنها در فرداهای نبود فرزندشان میافتادم!؟ اگر هم پلهها را تا آن بالا میرفتم، تا چندمین نگاه به ترافیک خروجی شهر در برابر تصور غمِ تنها ماندن و بیپناهی همسر و فرزندم، دوام میآوردم!؟ بعد از جنگ دوازده روزه سعی داشتم بفهمم کدام نشان یا قدردانی میتواند فداکاری قهرمانانی که در سکوت و تاریکیِ شبهای این جنگ از پس هجوم آن افکار هم برآمدند را جبران کند!؟
در حد فاصل کوتاه جنگ دوازده روزه تا جنگ رمضان اما نهتنها از قدردانی ویژه خبری نشد، بلکه مجموعهای از اتفاقات و تبلیغات کار را به آنجا رساند که حتی برخی به استقبال جنگندههای خارجی رفتند!!!
حالا وقت تماشای بالاترین درجه فداکاری بود؛ اما این بار نه روی پرده سینماها و نه توسط یکی از چند ده اَبَرقهرمان پوشالی هالیوود. اَبَرقهرمانهای واقعی باز هم پشت ضدهواییها نشسته بودند؛ پشت ضدهواییهایی که بُرد شلیک آنها به ارتفاع پرواز بسیاری از آن جنگندههای خارجی نمیرسد و گاهی ممکن است تنها کاربرد شلیک، تلاش برای انتخاب شدن به عنوان هدف بعدی باشد؛ انتخاب شدنی به قیمتِ جان، تا بلکه از آوار بمب روی خانهای از خانههای مردمِ کشور کم شود. بیتوجه به اینکه ساکنین آن خانه متوجه فداکاری قهرمان میشوند یا نه؛ همان درجهای که فداکاری در آن جزئی از سِرِشتِ قهرمان شده است. فرقی هم نمیکند که مأموریت او پاسداری از حریم وطن باشد یا حراست از خانههای مردم.
حاصلِ تصویرسازیِ خیالی از اَبَرقهرمانها در هالیوود، مردهای شنلپوشی شده که پرواز میکنند و نامرئی میشوند؛ از آستینشان به آسمان تارِ عنکبوت میتنند و یا به واسطه هیکلی درشت از پسِ یک ارتش هم برمیآیند! اَبَرقهرمانهای ساختگی که فداکاریهای جعلیشان هم از روی نیاز به دیده شدن و محتاج به تشویق تماشاگران در پایانِ هر نمایش است.
اگرچه حالا بین این همه اَبَرقهرمان واقعی، دیگر علاقهای به اَبَرقهرمانهای پوشالی هالیوود ندارم اما «شوالیه تاریکی» هنوز هم اَثَر خوبیست! آن هم به واسطه بخشی از یک دیالوگ که علت شرارت ضدقهرمانها را توضیح میدهد: «بعضی آدمها دنبال یه چیز منطقی نیستند؛ نمیشه باهاشون منطقی حرف زد یا مذاکره کرد؛ بعضی آدمها فقط میخوان نابودی دنیا رو تماشا کنند!» قضیه روشن است: هالیوود اَبَرشرورهای واقعی را از نزدیک میشناسد و ما «اَبَرقهرمانهای واقعی» را.
نظر شما